در حال حاضر ما در بخش حقوق زنان دو اولویت داریم: اول افزایش مرخصی زایمان از شش ماه به دو سال؛ دوم اجرای طرح محرمسازی مدارس دخترانه.
وارد اتاقش که شدم احساس کردم کورههای آدمپزی که میگن همین جاست. پیراهنش به تنش چسبیده بود و داشت با یک پارچه سر و صورتش را خشک میکرد. در اتاق رئیس باز بود و میدیدش و صداش رو میشنید. گفتم: وای تو این گرما شما حتی یک پنکه هم ندارید. گفت: ولی من اصلا گرمم نیست.
اول فکر کردم نابیناست، خیلی ناراحت شدم، ولی وقتی دریافتم به دلیل جهل به فیزیک و قوانین آینه ها قادر به دیدن و حتی خیره شدن به تصاویر در آینه هست خیالم راحت شد.
آب و خاکی که اسمش را وطن گذاشته ام و هرازچند گاهی به واسطه خواندن کتابی، دیدن فیلم یا تئاتری و شنیدن خبر حوشی از ساکنانش به خود نهیب میزنم که "هی! باید بپرستیش"، این روزها بد جوری جفاکار و مریدکش شده، راه نمی آید، پس میزند، سنگ می اندازد، می ترسم روزی برسد که برای همیشه به او کافر شوم.
کسی می تونه به من بگه وقتی می گن حاجی منظورشون کیه، سید چه طور؟
چیزی که میدیدم، مرد میان سال آفتاب سوخته با لباس کهنه و نامرتب، کفشها و جورابهای سوراخ بود؛ چیزی که میدانستم این که بیست و نه سال سابقه دارد و حدود ماهی هشتصد هزار تومان حقوق میگیرد، باغداری هم میکند، خانه دارد، پس کرایه خانه نمیدهد؛ چیزی که حدس میزدم این که همسر و بچههایش اهل تجملات و ظواهر زندگی نیستند و نتیجه میگرفتم که تعمدا، به رغم توانایی نسبی، جوراب سوراخ و لباس مندرس میپوشد تا خودنمایی کند و بر وفق مراد جو باشد.
روزی سر درد دلش باز شد. پرسید: آزاد درس خوندی؟ کتاب میخواندم و اصلا حوصله حرف زدن نداشتم؛ گفتم: نه، بابام پول نمیده برم آزاد؛ لبخند تلخ پهنی زد و سری تکان داد و گفت: من سه تا بچه دارم، پسر و دخترم دوتاشون دانشگاه آزادین، ترمی یک و نیم میلیون برا دوتاشون باید بدم، دختر کوچیکه هم امسال کنکوری بود، هزینه کلاسای اونم داشتم، اینقدر دستم تنگه که نمیتونم کارگر بگیرم، خودم دارم خونم رو تعمیر میکنم. سری با بی تفاوتی تکان دادم که یعنی بسه ساکت شو، ولی نشد، ادامه داد: البته امسال درس پسرم تموم شد، دخترمم ترم دیگه تموم میکنه، اون یکی هم که کنکور داد تا ببینیم خدا چی میخواد. فقط برای این که حرفی زده باشم، مثل یک احمق واقعی گفتم: خوبه دیگه خودتونم که امسال بازنشست میشید. با دست ضمختش اشکش را پاک کردو گفت: آره خودمم دیگه تموم شدم.
یه روز عاشق بود، عاشق احساسات پاک انسانیش، وقتی شعر و موسیقی و ادبیات و فیلم و تئاتر، داغونش می کرد، وقتی بیخود و بی جهت غم روزگار گریبانش رو می گرفت و ول نمی کرد، توهم می زد که از عالم و آدم برتره یا حداقل بهتره. ولی از وقتی با سیتالوپرام آشنا شده دریافته احساسات پاکش عروس هزار داماده و تنها برتریش بر دیگران افسرده بودن و کسانی که شعر و موسیقی و ادبیات و فیلم و تئاتر، آزارشون نمی ده فقط سالمن.
چند سالته؟
میرم پنجم؛
اسمت چیه؟
مائده؛
مائده یعنی چی؟
(با غرور) سفره آسمانی؛
مائده خانوم توی سفره آسمانیت برای من چی پیدا می شه؟
(با جدیت) پیتزا.
در کامنت پست قبلی، آیدین فرنگی خطابم کرد "کورسو خانم". به یادآوردم پیمانی که در شروع وبلاگ نویسی با خود بسته بودم: "مینویسم به عنوان یک انسان، ورای تمام دغدغههای عرضی؛ سن، مذهب، تحصیلات، شغل، محل سکونت و... جنس." گمان نمیکنم کسی جز آنان که میشناسندم بتوانند حدس بزنند چند سال دارم، مومن به کدام دین هستم، در کجا چه خواندهام، کارم چیست و کجا زندگی میکنم، ولی آیدین تلنگرم زد که دریافتهام جنست را و ندایم داد که همه میدانستهاند جنست را و پیمانت نبسته شکسته شد. تسلیم خان فرنگ! دانستم که دانستی و میدانستهای و میدانستهاند و دریافتم که تبعیض مجال فراغت از عرض را نمیدهد.
با بلوز و دامن سفید کوتاه روی تراس ایستاده ام و توجهی به نگاه هرزه عابرین نمی کنم. دست چپم را روی نرده گذاشته ام تا تکیه گاهم باشد، خم شده ام و دست راستم را مثل برف پاک کن ماشین حرکت می دهم. وقتی می خندم چرو ک پوست و برجستگی گونه ها چشمایم را تنگ تر می کند؛ پس نمی تواند برق اشکم را ببیند. او سه طبقه پایین تر از من ایستاده؛ با دست چپش چمدان سیاهی را می برد که برایم حکم جعبه سیاه را دارد، خاطرات بخشی از زندگی ام، جزئی از حافظه ام... و با دست راست با من خداحافظی می کند و پیامم می دهد که این آخرین دیدار است.
بخند لعنتی، بیشتر، پهن تر،...
خنده ساختگی بی نمک است؟! خب جهنم... بخند تا اشکت را نبیند...
برو، فضای پلک ها تکمیل شد،
اشک راه مژه و گونه و چانه و گریبان در پپش می گیرد...
برو... برو... تو که می روی پس بیش از این آزارم نده،
زودتر برو
خبرنگار: نظتون راجع به برابری جنسیتی چیه؟
اقتصاددان اصلاحطلب: خیلی خوبه فقط حیف که هرکس دوست داره با بالاتر از خودش برابر باشه.
دخترک پیاده شد تا پسر جوان پیاده شود، جز او کس دیگری نماند. راننده فرصتی را که انگار از صبح منتظرش بود به دست آورد...
- شما اگر اول نشسته بودی راحت تر بودی هم پیاده نمی شدی هم بین دو تا آقا...
- الان هم ناراحت نبودم؛
- چه می دونم یه بار به یه خانوم گفتم بشین جلو، بدش اومد اصلا سوار نشد؛
- اینقدر آدم رفتارهای ناشایست می بینه که نمی تونه به کسی اعتماد کنه؛
- ای بابا ما که تاکسی خط داریم، سگ دو می زنیم که از گرسنگی نمیریم، چه کار داریم به مردم؛
موقع پیاده شدن وقتی منتظر بقیه کرایه بود، صورتش را خوب دید، معتاد و خیلی خسته و رنجور. گفت: ماه رو نگاه کن خیلی قشنگه!
- (بدون اینکه نگاه کند) خانوم ما دیگه حال و حوصله ماه هم نداریم.
- نگاه کن سر حال می شی!
لبخندی زد که دختر دریافت فقط خواب ابدی مرد را سرحال و آرام خواهد کرد. تاکسی رفت، کنار خیابان ایستاد و به ماه نگاه کرد تا پشت پرده ای از ابر و اشک محو شد.
خرداد جاری (توصیف):
- سلام
-سلاااااااااااااام
-امتحان چه طور بود؟
-خدا را شکر، خوب شد، تو چی؟
-خیلی بد، بعیده پاس شم، دیگه هر چی خدا بخواد.
-ایشاللا که نمره خوبی می گیری.
هفته بعد یا مهر آینده (پیش بینی):
-نمره ها چه طور بود؟
-خوب شد الحمدلله، تو چی؟
-نه یه درس رو افتادم، یعنی کارم یک سال عقب افتاد.
-حتما حکمتیه که این جور شده، بعدا می فهمی.
-آره حتما.
(ممنون از همه کسانی که به یادم بودند، در حیرتم از کسی که عمدا فراموشم کرد. شاید از یاده برده که نیمی از دردم از او ست.)