قرار نیست حرفی گفته شود فقط قرار است حرفی گفته شود
این جا نوشتنم شده بود بهانه ای برای سبک شدن، یک جمله، یک حس، یک کامنت، پس یک همدرد، یک امید، یک کورسو. ولی حالا دیگر توجیه نیستم که چرا خورشید باید طلوع کند، بر چشمم بتابد و بگوید: خواهی نخواهی می چرخانمت، چرا باید نقاب بزنم ، چرا جهان به جای بهبود بوی چرک ایستایی می دهد، چرا این ورق لعنتی از جنس پولاد است. این بغض آرام ندارد، نمی خواهم با نوشتن سرش کنم، می خواهم بماند تا عقده شود، ابراز کردن، درد را حقیر می کند، فاجعه وقتی ملموس شد سطحی می شود. کورسو به احترام درد نیمه افراشته می شود، شاید روزی دوباره افراشته شد .
کاش حوصله داشتیم وبلاگامون رو به انگلیسی بنویسیم. داستان فریاد و کف و خون
ديگه ابايي از گريه كردن ندارم، از پدر و مادر و خواهر و برادرم خجالت نمي كشم، برام مهم نيست كه برادرم من رو كه مي بينه به فكر انصراف از تحصيل مي افته. برام مهم نيست كه پيش اونايي كه روم حساب مي كردن ضعفم رو به نمايش بذارم، برام مهم نيست نمودار گريستن سالانم رشد چشم گير داشته باشه. هر جا كه لازم باشه نقابم رو مي زنم، تا كسي چيزي نبينه. سر ساعت، زير نقاب، قرصم رو مي خورم. · الو · ............... · سلام دكتر، سيتالوپرام ديگه جواب نمي ده، تقلبي شده، چه كار كنم؟ · ............... · هيچي، شما گفته بودي 12 ساعتي نصف من كردمش 6 ساعتي 3 تا. · ................. · نه حالم خيلي خوبه. · ................. · چي؟؟؟ خودت ديوانه اي، من بهتر حال خودم رو مي دونم يا تو كه .......؟ · بوووووووووووق · الو الو مي گه اگر خوابت نمي بره، توي بيداري كابوس مي بيني، اگر صداي فرياد خودت رو مي شنوي و از بيداري، بيدار مي شي، اگر گريستن رو وظيفه خودت مي دوني، غذا حالت رو بهم مي زنه، بايد بياي بستري بشي. ولي من حالم خوبه؛ اگر كسي غير از اين باشه مريضه. من خوبم، ما همه خوبيم.
ضمن تبریک حماسه؛ کورسو را توش و توان سوسو نیست.
طرفای چمران بودم ، مثل همیشه دیرم شده بود. قصد نداشتم حلقه زنجیر باشم ولی با گروهی از سبزپوشان هم مسیر شدم؛ با اونا شعر خوندم و شعار دادم. راه معمولم ولیعصره ، برای این که زودتر برسم از مدرس رفتم؛ توی تاکسی از احوالات مصلی و قرار حضور پرچمی ها باخبر شدم. یه راه بندون واقعی. فکر کردم پیاده برم سنگین ترم. اتوبوس های پلاک قرمز رو دیدم، مینیـ بوس هایی حامل بچه های هفت هشت ساله که پرچم ایران دستشون بود و برای ماشینای سبز کری می خوندن ، راننده اتوبوسی رو دیدم که خروجی آفریقا ایستاده بود و می پرسید مصلی کجاست، خانواده ای که با شگفتی از بزرگی تهران و آلودگی هواش می گفتن، چند نفر که پارچه ای پهن کرده بودن و از آداب نماز قضا حرف می زدن. خشم و تعجیل و گرما مشمئزم کرده بود. یکی از اتوبوس ها سرنشینانش رو پیاده کرد، این بار درموج سه رنگ غرق شدم. زن محجبه سر صحبت رو باز کرد، مچبندم رو نشونش دادم. لبخند مرگباری زد و گفت: مجبور نیستیم از انتخابات حرف بزنیم.
ما با اوریانا فالانچی اختلاف متزلزل ناپذیر داریم. بروس قالی (مطمئنا اگر می خواست بنویسه همین طور می نوشت) رئیس قبلی یک کنفَرانس ..... جوان دانشجوی ما که نمی داند تغییر قانون اساسی از صلاحیت های مجلس شورای اسلامی است، نباید در مناشقات سیاسی وارد شود. × این ها رو نه در تاکسی و نه اتوبوس که از یک سخنران در آمفی تئاتری بسیار زیبا و مجهز و البته شلوغ در زیر مجموعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از آقایی که به مدرک فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی مسلح است شنیدم. فایل صوتیش کیفیت نداشت و گرنه جهت مزید روحیه آپلود می کردم.
در اینترنت عکس های دختران جوان سبز پوش را می بینم و آستین های تا آرنج و مچبندهای عیان، در کلمه سبز عکس دختر چادرپوش با مقنعه سبز و در فیلم تبلیغاتی دیدار ناجی با علمای قم. با این حال هوس کلاه بر سر خود نهادن دارم و امیدوارانه خوش بودن، ای کاش 22 خرداد دیرتر سربرسد.
شهرِ ... افغانستان، اين جا ميدانِ ... است، جايي كه طالبان متجاوزين به قانون خود را به دار مي اويختند؛ ركسانا صابري: خوشحالم كه به امريكا، كشور مردم آزاد بازگشتم؛ نمي دونم چرا موشا موقع رد شدن از خيابون حواسشون جمع نمي كنن، آسفالت پر از گربه له شده است. صداي تق ... جان دادن n+1 نفر... مي كشم مي كشم آن كه برادرم كشت. به اين چيزي كه زير گره روسري، سيبك فشار مي ده و به گلو چنگ مي ندازه چي مي گن؟
تاب می خورم و از سرسره پایین می آیم ، روی الاکلنگم و سیگار می کشم... در فکر فردا، رئیس جمهور، اعتبار، استعفا، موقعیت،درآمد؛ تاب می خوردم و از سرسره پایین می آمدم روی الاکلنگ آبنبات چوبی می لیسیدم... در فکر فردا، معلم، مشق، جریمه، شاگرد اولی، امتحان. |