تبليغاتX
کورسو
 

در حال حاضر ما در بخش حقوق زنان دو اولویت داریم: اول افزایش مرخصی زایمان از شش ماه به دو سال؛ دوم اجرای طرح محرم­سازی مدارس دخترانه.

 

 

2 سفید شده  بیست و هشتم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

مرئوس
 

وارد اتاقش که شدم احساس کردم کوره­های آدم­پزی که می­گن همین جاست. پیراهنش به تنش چسبیده بود و داشت با یک پارچه سر و صورتش را خشک می­کرد. در اتاق رئیس باز بود و می­دیدش و صداش رو می­شنید. گفتم: وای تو این گرما شما حتی یک پنکه هم ندارید. گفت: ولی من اصلا گرمم نیست.

 

2 سفید شده  بیست و ششم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

چشم پاک
 

اول فکر کردم نابیناست، خیلی ناراحت شدم، ولی وقتی دریافتم به دلیل جهل به فیزیک و قوانین آینه ها قادر به دیدن و حتی خیره شدن به تصاویر در آینه هست خیالم راحت شد.

 

2 سفید شده  بیست و یکم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

وطن پرست
 

آب و خاکی که اسمش را وطن گذاشته ام و هرازچند گاهی به واسطه خواندن کتابی، دیدن فیلم یا تئاتری و  شنیدن خبر حوشی از ساکنانش به خود نهیب می­زنم که "هی! باید بپرستیش"، این روزها بد جوری جفاکار و مریدکش شده، راه نمی آید، پس می­زند، سنگ می اندازد، می ترسم روزی برسد که برای همیشه به او کافر شوم.

 

2 سفید شده  نوزدهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

کسی می تونه به من بگه وقتی می گن حاجی منظورشون کیه، سید چه طور؟

2 سفید شده  هفدهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

سنگ لعل شود در مقام صبر؟؟؟
 

چیزی که می­دیدم، مرد میان سال آفتاب سوخته با لباس کهنه و نامرتب، کفش­ها و جوراب­های سوراخ بود؛ چیزی که می­دانستم این که بیست و نه سال سابقه دارد و حدود ماهی هشتصد هزار تومان حقوق می­گیرد، باغ­داری هم می­کند، خانه دارد، پس کرایه خانه نمی­دهد؛ چیزی که حدس می­زدم این که همسر و بچه­هایش اهل تجملات و ظواهر زندگی نیستند و نتیجه می­گرفتم که تعمدا، به رغم توانایی نسبی، جوراب سوراخ و لباس مندرس می­پوشد تا خودنمایی کند و بر وفق مراد جو باشد.

روزی سر درد دلش باز شد. پرسید: آزاد درس خوندی؟ کتاب ­می­خواندم و اصلا حوصله حرف زدن نداشتم؛ گفتم: نه، بابام پول نمی­ده برم آزاد؛ لبخند تلخ پهنی زد و سری تکان داد و گفت: من سه تا بچه دارم، پسر و دخترم دوتاشون دانشگاه آزادین، ترمی یک و نیم میلیون برا دوتاشون باید بدم، دختر کوچیکه هم امسال کنکوری بود، هزینه کلاسای اونم داشتم، اینقدر دستم تنگه که نمی­تونم کارگر بگیرم، خودم دارم خونم رو تعمیر می­کنم. سری با بی تفاوتی تکان دادم که یعنی بسه ساکت شو، ولی نشد، ادامه داد: البته امسال درس پسرم تموم شد، دخترمم ترم دیگه تموم می­کنه، اون یکی هم  که کنکور داد تا ببینیم خدا چی می­خواد. فقط برای این که حرفی زده باشم، مثل یک احمق واقعی گفتم: خوبه دیگه خودتونم که امسال بازنشست می­شید. با دست ضمختش اشکش را پاک کردو گفت: آره خودمم دیگه تموم شدم.

 

2 سفید شده  پانزدهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

مفرح ذات
                       

                            

 

2 سفید شده  پانزدهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

احساسات پاک انسانی!
 

یه روز عاشق بود، عاشق احساسات پاک انسانیش، وقتی شعر و موسیقی و ادبیات و فیلم و تئاتر، داغونش می کرد، وقتی بی­خود و بی جهت غم روزگار گریبانش رو می گرفت و ول نمی کرد، توهم می زد که از عالم و آدم برتره یا حداقل بهتره. ولی از وقتی با سیتالوپرام آشنا شده دریافته احساسات پاکش عروس هزار داماده و تنها برتریش بر دیگران افسرده بودن و کسانی که شعر و موسیقی و ادبیات و فیلم و تئاتر، آزارشون نمی ده فقط سالمن.

 

2 سفید شده  دوازدهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

مائده
 

چند سالته؟

میرم پنجم؛

اسمت چیه؟

مائده؛

مائده یعنی چی؟

(با غرور) سفره آسمانی؛

مائده خانوم توی سفره آسمانیت برای من چی پیدا می شه؟

(با جدیت) پیتزا.

 

2 سفید شده  نهم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

جنس: زن
 

در کامنت پست قبلی، آیدین فرنگی خطابم کرد "کورسو خانم". به یادآوردم پیمانی که در شروع وبلاگ نویسی با خود بسته بودم: "می­نویسم به عنوان یک انسان، ورای تمام دغدغه­های عرضی؛ سن، مذهب، تحصیلات، شغل، محل سکونت و... جنس." گمان نمی­کنم کسی جز آنان که می­شناسندم بتوانند حدس بزنند چند سال دارم، مومن به کدام دین هستم، در کجا چه خوانده­ام، کارم چیست و کجا زندگی می­کنم، ولی آیدین تلنگرم زد که دریافته­ام جنست را و ندایم داد که همه می­دانسته­اند جنست را و پیمانت نبسته شکسته شد. تسلیم خان فرنگ! دانستم که دانستی و می­دانسته­ای و می­دانسته­اند و دریافتم که تبعیض مجال فراغت از عرض را نمی­دهد.

 

2 سفید شده  هفتم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

وداع
 

با بلوز و دامن سفید کوتاه روی تراس ایستاده ام و توجهی به نگاه هرزه عابرین نمی کنم. دست چپم را روی نرده گذاشته ام تا تکیه گاهم باشد، خم شده ام و دست راستم را مثل برف پاک کن ماشین حرکت می دهم. وقتی می خندم چرو ک پوست و برجستگی گونه ها چشمایم را تنگ تر می کند؛ پس نمی تواند برق اشکم را ببیند. او سه طبقه پایین تر از من ایستاده؛ با دست چپش چمدان سیاهی را می برد که برایم حکم جعبه سیاه را دارد، خاطرات بخشی از زندگی ام، جزئی از حافظه ام... و با دست راست با من خداحافظی می کند و پیامم می دهد که این آخرین دیدار است.

بخند لعنتی، بیشتر، پهن تر،...

خنده ساختگی بی نمک است؟! خب جهنم... بخند تا اشکت را نبیند...

برو، فضای پلک ها تکمیل شد،

اشک راه مژه و گونه و چانه و گریبان در پپش می گیرد...

برو... برو... تو که می روی پس بیش از این آزارم نده،

                                                                    زودتر برو 

 

2 سفید شده  ششم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

درک از برابری
 

خبرنگار: نظتون راجع به برابری جنسیتی چیه؟

اقتصاددان اصلاح­طلب: خیلی خوبه فقط حیف که هرکس دوست داره با بالاتر از خودش برابر باشه.

 

2 سفید شده  دوم تیر 1387ساعت   با نور سیاه  | 

خسته از ماه
 

دخترک پیاده شد تا پسر جوان پیاده شود، جز او کس دیگری نماند. راننده فرصتی را که انگار از صبح منتظرش بود به دست آورد...

- شما اگر اول نشسته بودی راحت تر بودی هم پیاده نمی شدی هم بین دو تا آقا...

- الان هم ناراحت نبودم؛

- چه می دونم یه بار به یه خانوم گفتم بشین جلو، بدش اومد اصلا سوار نشد؛

- اینقدر آدم رفتارهای ناشایست می بینه که نمی تونه به کسی اعتماد کنه؛

- ای بابا ما که تاکسی خط داریم، سگ دو می زنیم که از گرسنگی نمیریم، چه کار داریم به مردم؛

موقع پیاده شدن وقتی منتظر بقیه کرایه بود، صورتش را خوب دید، معتاد و خیلی خسته و رنجور. گفت: ماه رو نگاه کن خیلی قشنگه!

- (بدون اینکه نگاه کند) خانوم ما دیگه حال و حوصله ماه هم نداریم.

- نگاه کن سر حال می شی!

لبخندی زد که دختر دریافت فقط خواب ابدی مرد را سرحال و آرام خواهد کرد. تاکسی رفت، کنار خیابان ایستاد و به ماه نگاه کرد تا پشت پرده ای از ابر و اشک محو شد.

 

2 سفید شده  سی و یکم خرداد 1387ساعت   با نور سیاه  | 

اندر آداب دینداری
 

خرداد جاری (توصیف):

- سلام

-سلاااااااااااااام

-امتحان چه طور بود؟

-خدا را شکر، خوب شد، تو چی؟

-خیلی بد، بعیده پاس شم، دیگه هر چی خدا بخواد.

-ایشاللا که نمره خوبی می گیری.

هفته بعد یا مهر آینده (پیش بینی):

-نمره ها چه طور بود؟

-خوب شد الحمدلله، تو چی؟

-نه یه درس رو افتادم، یعنی کارم یک سال عقب افتاد. 

-حتما حکمتیه که این جور شده، بعدا می فهمی.

-آره حتما.

 

2 سفید شده  سی ام خرداد 1387ساعت   با نور سیاه  | 

پستی برای یک نفر
 

(ممنون از همه کسانی که به یادم بودند، در حیرتم از کسی که عمدا فراموشم کرد. شاید از یاده برده که نیمی از دردم از او ست.)

 

2 سفید شده  سی ام خرداد 1387ساعت   با نور سیاه  |