دیروز کسی در دانشگاهی از رساله دکتریی با عنوان "کار شایسته در نظام حقوقی ایران" دفاع کرد. خودش و ما و داوران و شاید خیلی های دیگر را کشت تا با توسل به کنوانسیون و مقاوله نامه و قانون و هزار جور استدلال و جنگولک بازی این چنینی ثابت کند کار شایسته چیست، هر چند من یکی که در آخر هم چیزی جز بچه ها درس بخوانند، کار نکند، در عوض زنها بروند کار بکنند، دستگیرم نشد، امروز در مسجدی روحانی مربوطه در سه عبارت تکلیف قضیه را روشن کرد: "کار باید شاییییییییییییسته باشد، کار شایسته سه مرحله دارد، اندیشه شایسته، برنامه شایسته، عمل شایسته"، صلوات.
به همین سادگی، آقا دکتر خسته نباشی، تا شما دارید خم کوچه را در میاورید علما بهره برداری کرده اند، به علاوه تز روحانیت قابل وحدت ملاک گرفتن است، مثلا به جای کار، واژه غذا، لباس، حرف، مرگ و هر کلمه دیگه ای هم می توان گذاشت.
از لباسش خسته شده بودم عوضش کردم، هر چند آبی اصلا بهش نمیاد![]()
خوشبختانه یا متاسفانه هرگز درکی از واژه عشق نداشته ام تا نسبت به روز عشاق حساس باشم، همان طور که از جمع شدن دور آتش و جیغ و داد راه انداختن، در فرصت 13 روزه دوبار دوست و فامیل را مرور کردن، به مناسبت طبیعی ترین اتفاق زندگی یعنی تولد جشن گرفتن و هدیه مبادله کردن و خیلی دیگر از پدیده های این چنینی درکی ندارم؛ با این حال در تمام این مراسم با تمام قوا شرکت می کنم تا از یک طرف وصله ناجور نباشم و از طرف دیگر آن را فرصتی می دانم برای خشایاروار خوش بودن، الان هم سرک کشیدن در مغازه ها و دیدن منظره خرید هدایای قرمز رنگ و با وسواس پیچیدن آن می تواند بهترین بهانه برای فقدان ناخوشی باشد، احتمالا تظاهر به شادی بر تمارض به غم، که این روزها خیلی متداول شده و بیانگر دغدغه های عمیق انسانی داشتن است، شرف دارد. صبح تا شب در کار تجاهلیم، چه اشکالی دارد که با توسل به همین تجاهل مرز بین خوشی و الکی خوشی را نادیده بگیریم!

روزگار غریبی است، جشنواره فیلم برلین در جریان است، پر شکوه تر و پر شورتر از همیشه و مثل هر سال با فجر ما هم زمان تا تیغ گلو را از یاد نبریم. امسال مثل هر سال جشنواره فیلم فجر بعد از چند روز با اهدای جوایز تمام شد، ولی سوت و کورتر از هر سال. به آرشیو ضعیف حافظه که رجوع می کنم یاد دوره ای می افتم که "خانه ای روی آب" سیمرغ بهترین فیلم معناگرا یا عنوانی نظیر این را می گرفت، غلظت تسامح هنوز اینقدر پایین نیامده بود که می پذیرفتند کسی مثل فرمان آرا را با معنا نسبتی باشد، تا گذشت و پارسال فیلم مهرجویی با سر و صدای زیاد از رقابت و کم کم از صفحه روزگار حذف شد و بقیه فیلم ها کمکی طعم خودسانسوری به سبک لازم الجشنواره ای را چشیدند و اتوبوس شب و روز سوم با سوژه یکسان جوایز را بین خود تقسیم کردند. ولی امسال ... نامه ها نوشتند که اوضاع فرهنگ درام تر از طاقت سینماگرانش شده و فحش ها شنیدند که همین است که هست، هر روز حذف یک فیلم از جشنواره (!) روی تلکس خبرگزاری ها رفت و سانسور عادی ترین خبر غیر محرمانه شد، تا جایی که کسی را حوصله ای نماند که ببیند سیمرغ ها کجا پریدند، تا معیاری باشد برای سینما رفتنمان در سال آینده.
همه خلاقیت ذهنم را به کار می گیرم تا پیش بینی کنم فجر آینده چگونه خواهد بود، ولی نمی توانم، ظرفیت ذهن من انسان پایین تر از سطح "شدنی" متولیان فرهنگ است، کسانی که می توانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به تئاتر ربط دهند، هر آن چه من نتوانم تصور کنم خواهند کرد، تنها یک کورسوی امید باقی می ماند: "بالاتر از سیاهی رنگی نیست"، البته اگر بر من ثابت نشود که این تازه خاکستری بوده است.

دوستی در جمعی پرسشی مطرح کرد: دخترعموی 5 ساله اش به او گفته می خواهد رفتگر شود، چرا؟ هر کس پاسخی داد، دختر کند ذهن است، قوه تخیلش محدود و تکامل نیافته است، با این تفکر حقیر نهایتا پرستار بچه خواهدشد و... پاسخ خود دختر این است که تا به حال رفتگر زن ندیده است، می خواهد اولین زن رفتگر باشد. در اطراف خود جستجو کرده و تنها شغل خاصی که یافته این است، نه می خواهد معلم شود، نه پلیس، نه خلبان، این دختر "تک" خواهد بود، چون می خواهد تک باشد. او هنوز به سیستم مونتاژ آموزشی ما وارد نشده تا حتی آرزوهایش را به شکل کلیشه ای از راه تزریق بپذیرد، می تواند خوب ببیند، بیندیشد و خلاقانه انتخاب کند. ای کاش عموی این دوست مثل محسن مخلباف فکر کند و اجازه ندهد دختر در این سیستم بیش از بابا آب داد یاد بگیرد، بیشترش خطرناک است.


هی! گوش کن!
چی شده؟ چرا یواش حرف می زنی؟
دیروز توی تلویزیون شنیدم افرادی از اول نفوذی دشمن بودن در انقلاب...
نه، مگه می شه؟
آره تازه اسماشونم گفت، عکساشونم نشون داد.
اااااااااااااااااا، حالا کیا بودن؟
گوشتو بیار، بازرگان، بنی صدر، قطب زاده، یزدی.
مطمئنی؟
آره با گوشای خودم شنیدم،
وای! خوب شد به منم گفتی، بشناسیم این نفوذی ها رو.
دیروز (فکر کردم دو تا پست در یک روز اسراف است) دو خبر گونه یکی در روز و دیگری در بی بی سی خواندم. اولی اظهارات موخر آقای سرپرست وزارت آموزش و پرورش در خصوص لزوم بازگرداندن سیستم آموزشی به پیش از سال 1328 بود، جناب آقای سرپرست حاضرند با حیا و آبرو هر معامله ای بکنند تا در دوره شاید کوتاه تصدی گری!! خود گامی در جهت حذف زنان محذوف از چرخه روزگار برداشته باشند، این روندی که ایشان در پیش گرفته اند می رود که البته در مقام آقای سرپرستی، حکمی صادر کنند مبنی بر این که مایل نیستند در زمان حرکت از منزل و پس از بدرقه "منزل" تا زمان بازگشت به منزل و مورد استقبال "منزل" واقع شدن، "منزل" بالفعل یا بالقوه دیگری را ببینند، حکم کوتاه خواهد بود: "منزل ها به منزل ها بروند". البته فعلا تا صدور چنین حکمی زمان باقی است، چون باید احتمالا به بیش از 100 سال پیش از سال 1328 برگردند و برگردانند.
پس از خواندن این خبر در کار غبطه خوردن به حال زنان سوی دیگر عالم بودم، که مهم ترین مساله حاکمیت عدم حضورشان در دانشگاه و بازار کار نیست، که با مطلبی در بی بی سی در مورد تحلیل "زبان بدن" نامزدهای انتخاباتی مواجه شدم، یکی زیاد چشمک می زند، دیگری با دستان گره کرده مایل به نشان دادن قدرت خود است، سومی با نگاهش به دنبال رسوخ کردن در درون مخاطب است، صداقت، درویی، جلب اعتماد و... و اما کلینتون، "حرکات هیلاری کلینتون بیشتر مردانه است"، تحلیل گر زبان بدن که البته خود یک مرد است، در زبان بدن این کاندیدا چیزی مهم تر از اشارات جنسیتی نیافته، به کلینتون که می رسد، کار تخصصی اش بر "زبان" بدن را با بررسی خود "بدن" اشتباه می گیرد! تقصیری ندارد، مگر کسی (کس یعنی مرد) به نکته ای بالا تر از این دست یافته است؟
خیالم راحت شد، حس حسادت از من دور شد، شرق و غرب و شمال و جنوب ندارد، با توسل به وحدت ملاک می توان گفت در همه جای دنیا، زن یعنی xx، یعنی جنسیت و دیگر دغدغه ابراز یا پنهان کردن آن برای مردان.
هوای ابری زمستان و سرمای کسل کننده من را به تنبلی و دلیل تراشی برای آن دعوت می کند، چه دلیلی بهتر از خود حوصله نداشتن! در چند روز گذشته مهم ترین کارم مثل الان فرهاد گوش دادن بوده (گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم......) و فیلم دیدن.

آن چه این دو اثر را متمایز می کند و احتمالا لایق چندین جایزه بین المللی، نه داستان نسبتا تکراری (چنین نگاهی به زن سنتی حداقل برای ما تکراری است، لیلای مهرجویی را به عنوان بهترین نمونه به یاد بیاورید)، که فیلم برداری و خصوصا صداگذاری است. فیلم برداری بیننده را متوجه جزئیاتی می کند که عادت به ساده ندیدن آن ها دارد، زیبایی جوشیدن آب، چینش هسته های درون papaya، چکیدن شیره گیاهان، ظرافت حشرات و رنگ های طبیعت که چون نادیده گرفته می شود بدیع به نظر می آید. موسیقی متن فیلم هم صداهای طبیعت، زمزمه زنان، صدای سرخ شدن غذا و نهایتا موسیقی پخش خانگی است، همه چیز هست و تنها گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن می خواهد.
فرهاد هنوز هم در کار خواندن است، با صلیبم به قله قلب انسان صعود می کنم، با صلیبم.........

یادم نمی آید آخرین بار کی برای خودم کتاب خریدم؛ شاید پارسال بود که به اذن یکی از استادها کتابش برای تحقیق خریدم، نه بعد از آن جریان از نمایشگاه کتاب یک دیکسیونر فارسی به فرانسه گرفتم، که خب هیچ کدام خرید کتاب به معنای مورد نظرم نبود...، آهان یادم آمد، آبان ماه برای دیدن "اتوبوس شب" به سینما فرهنگ رفته بودم، از ترس خیس شدن و سرما خوردن به دارینوش پناه بردم و "گور به گور" فاکنر را خریدم، ولی امروز پس از مدت ها به قصد خرید به کتاب فروشی مورد علاقه ام رفتم، همه چیز تغییر کرده بود، حتی فروشنده؛ از قیمت بالای کتاب و کاهش قدرت خرید می نالید، از این که به خاطر چشم های عزیز مردم سوبسید کاغذ قطع شده؛ من از کتاب های الکترونیک گفتم و این که گیرم عکس و مقاله و مجله و پیغام و خلاصه همه چیز را بشود با کامپیوتر و اینترنت راه انداخت کتاب را نمی شود، باید دید و ورق زد و خواند، با این همه حسین کرد باز هم نتوانستم چیزی بخرم، انگار راستی راستی حداقل اوضاع من یکی تغییر کرده است.
کاملا بی جهت یاد روزهایی افتادم که در تب خواندن می سوختم، به هر قیمتی که شده حتی 14 گرفتن از درس فیزیک، چند روزی یک کتاب می خواندم و خلاصه اش را در دفتری، که همین چندی پیش بی جهت از صفحه روزگار محو شد، می نوشتم، چقدر با دوستانم جرو بحث کردم که آن ها هم همین کار را بکنند و خلاصه ها را با هم مبادله کنیم، که البته عملی نشد. این روزها، به رغم سن، هدایا یا عروسک شده یا فانتزی جات، اداهای روشنفکری هم از کتاب به همشهری و بعد شرق به دست گرفتن و الان به اسی کشیدن و در کافی شاپ گپ زدن رسیده، وبگردی هم که مهم ترین کار روزمره است. خلاصه ظرفیت دانایی تکمیل شده، زمان انتقال دانش نداشته رسیده است!
امروز از ساعت 11 تا الان که 2 بعد از ظهر است، خبر چندین مرگ در چند روز اخیر را شنیده ام؛ مرگ زن و کودکی که به دلیل فقر و اعتیاد همسر در زیر زمینی محقرزندگی می کرده اند و برای گرم کردن فضای ناچیز خود از وسایل بدوی کمک گرفته اند، در اثر انفجار این گرم کننده! زن و فرزندش می سوزند، به علاوه خانم همسایه به علت سکته ناشی از صدای مهیب انفجار می میرد؛ مردی که خود مرتکب قتل 9 برای برداشتن پول و اشیای گران بهای آن ها شده است، اعدام می شود؛ ۲ نفر توسط سارق مسلحی که به حدود 40 میلیون تومان پول بانک دست یافته است، کشته می شوند و لابد به زودی خبر اعدام سارق هم به لیست اضافه خواهد شد. این شد چند تا؟ زیاد!!!
فقر اعتیاد به دنبال داشته و اعتیاد فقر مضاعف و نبود امکانات اولیه زندگی، فقر منجر به نیازی شده که کشتن 9 نفر را وجدانا توجیه کرده، فقر پذیرش خطر و عواقب سرقت مسلحانه از بانک را عقلانی کرده است، در تمام این موارد ریشه مرگ در فقر است. به یاد شاهکار "ملاقات با بانوی سالخورده" اثر حمید سمندریان با نمایش نامه باشکوه دورنمانت افتادم، در این نمایش حدود 60 نفر بازی می کنند، هر 60 نفر به تمامی قربانیان فقر هستند، به خاطر فقر با عشق می جنگند، جنگ نفرت را به جان می خرند، در پایان شرافتی برای از دست دادن برایشان باقی نمی ماند، پس با روی باز تسلیم تصمیم فقر می شوند.
"فقر روزهای خراب را خراب تر می کند"، این روند را پایانی نیست مگر در پیوند محتوم فقر با مرگ.
این روزها به بهانه جشنواره فیلم فجر و نظارت استصوابی شورای نگهبان، سخن گفتن از مضرات انواع سانسور باب شده است. کارگردانان نامه امضا می کنند و از خانه نشین شدن می نالند، (لابد دچار توهم پرکاری و آزادی در سال های قبل هستند) اهل سیاست مقاله می نویسند و تهدید به تحریم می کنند (احتمالا راجع به تک رای خودشان چانه می زنند). اوضاع بدین منوال است: جایگاه امضای کارگردانان و اعتراض و تحریم تئاتری ها و سیاسیون با غرغر توی تاکسی یکسان است، باز هم گیشه بلیط و دخل کتاب فروشی ها و باجه روزنامه ها، اگر جیب مشتری مانع نشود، مثل چرخ روزگار می چرخد، میزان شرکت مردم در انتخابات هم که اولا قابل پیش بینی نیست و دوما الزاما با رد صلاحیت ها ارتباط مستقیم ندارد، پس مشکل از محدودیت ها نیست و حتی برعکس سانسور در این اوضاع نعمتی شده است. عادت کرده ایم فیلمی را حتما ببینیم که یا مدتی منتظر مجوز بوده یا اکرانش بارها به تاخیر افتاده باشد، اگر کلا بدون مجوز باشد که ندیدنش فاجعه خواهد بود، کتابی را باید بخوانیم که ناشرش چند مصاحبه اندر باب طولانی شدن اخذ مجوز داشته باشد، در جلسه ای باید شرکت کنیم که حداقل یکبار سابقه لغو داشته باشد، موسیقی که مجوز وزارت روی بروشورش باشد ارزش گوش دادن ندارد، استادی که هفته ای یک بار دوروبر حراست دانشگاه رویت نشود که استاد نیست، کاندیدایی که بی سرو صدا تایید صلاحیت شود، لیاقت وکالت ما را ندارد. ما جزئی از سانسور شده ایم و سانسور جزئی از ما، هر یک پاره تن دیگری. نگرانم با این حرکات و مقابله های جدی!! خدای ناکرده با معضل خفقان آور آزادی بیان مواجه شویم. به خاطر خود بیان، چیزی بالاتر از آزادی بیان، این عزیز را از مانگیرید، معیار انتخاب را فدای تعداد انتخاب نکنید، بگذارید زندگیمان را کنیم.
خاتمی:" صلاحيت بسياري از ردصلاحيتشدگان بايد بازگردانده شود." رادیو زمانه
آقای خاتمی دو نکته را یادآوری می کنم: اول این که صلاحیت قابل معامله نیست، که معامله اش قابل فسخ باشد، دوم این که هنوز هم به جای همه، بسیاری!!!!
همیشه برایم عجیب بود که چرا حقوق دانان اینقدر روی سن رشد که 15 سال تمام قمری است و چند ماهی از 15 سال تمام شمسی کمتر می شود تاکید می کنند؟....
نترسید این بابا فوتبالیسته! (عکس از خبرگزاری مهر)
مطابق معمول روزهای ابری مشغول وب گردی بودم که سر از وبلاگ جالبی درآوردم، "مانیفست"؛ تصویر "داس و چکش"، کلمات "رفیق"، "بورژوا"، "مایاکوفسکی" !!! اول فکر کردم به آرشیو تاریخ دسترسی پیدا کردم ولی بعد دیدم به روز شده بهمن 86 است. معلوم نیست تا کی باید گرد و خاک اندیشه های کهنه را پاک کرد و بابت این کار هزینه پرداخت؟ آنهم اندیشه ای که سال ها پیش امتحانش را به قیمت رنج کشیدن و نابود شدن یک نسل پس داد، روی کره مغز مان لایه ای از این گرد و غبار فوت شده نشسته است، ای کاش به جای این کار یادبگیریم خودمان فکر کنیم، به جای تکرار جملات قصار نام ها، خودمان بنویسیم. (به یاد پایان نامه های دانشکده افتادم، که از هر ده تا نه تاش با قال افلاطون و یقول ارسطو شروع می شد.)
در حاشیه برای یادآوری آن رنج خواندن کتاب روشنفکران و عالیجنابان خاکستری نوشته ویتالی شنتالینسکی و ترجمه غلامحسین میرزا صالح و دیدن فیلم دکتر ژیواگو می تواندراهگشا باشد.
جشنواره فیلم فجر با اعلام اسامی آثار راه یافته به بخش مسابقه کم کم آغاز به کار می کند و برای مدتی بازار و اخبار هنر را تحت الشعاع خود قرار می دهد.
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
- چی؟!!!!! سنتوری؟!!!!!
- آره ایناهاش، با کیفیت، عالی، می ارزه به خدا....
- نه ه ه ه ه.... (با دهان نیمه باز و تکان سری به نشانه خیلی چیزها)
- ای بابا،.......
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری، پارک وی، توفقی اجباریم رسید
سنتوری
سنتوری
سنتوری
امروز خبر کوتاهی در بسیاری از سایت ها و لابد سایر ابزار اطلاع رسانی، که کلا از آن بی خبرم، منتشر شد، سرپرست وزارت اموزش و پرورش به دنبال جداسازی کتابهای آموزشی دختران و پسران در مدارس ایران است، وی وضعیت فعلی را انفعالی و پیروی از سیستم آموزشی غربی می داند.
هشتادمین اسکار در راه است، بیست و چهارم فوریه در لس آنجلس. نامزدهای بخش های اصلی امسال از این قرار است:
من هم افرای بیضایی را دیدم، مثل خیلی ها در سرما در صف ایستادم و بلیط گرفتم و باز در برف و سرما رفتم و نمایش را دیدم و راضی از سالن بیرون آمدم.
منتقد تئاتر نیستم و لی تئاتررا دوست دارم و زیاد می بینم، به همین سطح اگر آزادی بیان هم اضافه شود، به خودم اجازه اشاره به چند نکته را می دهم.