تبليغاتX
کورسو

 

دو سال پیش بود یا سه سال؟ فرقی نمی کنه، موقع سال تحویل طبق یه عادت دیرین حافظ رو باز کردم، با این نیت که می خوام خبرت کنم که سال نو شده، بدونی ملت نگن همه می دونن جز خواجه حافظ شیرازی. کتاب رو که باز کردم شعری اومد که هنوزم جاش درد می کنه:

ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید          وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید

هیچ وقت درست دستگیرم نشده که من طبیعت رو گذاشتم سر کار یا طبیعت من رو! فرقی هم نمی کنه. مهم این که از اون به بعد برای جلوگیری از هر نوع اتفاق مشابهی یه چوب خط گذاشتم لای کتاب و هر بار که هوا ابری شد و ابرا بارونی، یه راست شعر بعدی رو می خونم.

دوباره یه ابر آذاری و یه باد نوروزی شیفتشون رو عوض کردن، این وسط ماییم که بدون هیچ حق و امکان انتخابی باید با اولی خداحافظی کنیم و به دومی سلام بدیم و در حاشیه این آمد و شد بدون سر و صدا شناسنامه رو یه ورق دیگه بزنیم و به این فکر کنیم در فاصله این دو ورق چه کردیم که ارزشش رو داشته باشه، به کجا رسیدیم!

این جور وقتا آرزو کردن هم خیلی متداوله، آرزویی برای سال در پیش رو: برای خودم آرزو می کنم که موقع دوباره ورق زدن سجلم آرزویی برای رسیدن داشته باشم. 

 

2 سفید شده  بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

 

                             

 

2 سفید شده  بیست و چهارم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

بق بقو

 

بق بقو   ساعت تقریبا یازده صبحه، صدای موتور، مثل همیشه! صدای زنگ، مثل همیشه! صدای افتادن چیزی از لای در، مثل همیشه... ؛ بیشتر از دوازده ساله که هر روز غیر تعطیل، این اتفاق تکرار می شه و مردی برای ما روزنامه میاره. تنها چیزی که هر چند ماه یک بار به حکم تقدیر تغییر می کنه اسم روزنامه ست. امروز بعد از مدت ها به این تکرار واکنش نشون دادم، رفتم روزنامه رو برداشتم و با خودم فکر کردم شیخ خجالت نمی کشه، تبلیغات انتخاباتیش رو می فروشه به ملت؟... یاد هشت سال پیش افتادم، در چنین اوضاعی روزی سه چهار روزنامه یکی از لای در و بقیه با دست اهل خونه می اومد تو. چند سالم بود؟ مهم نیست! خوب یادم که جوان بودم، دنیا مال من بود، به کام من بود، به امر من بود. انتخابات برگذار شد، دفعه اول که صندوقا باز شدن...، بال کبوترا که خورد توی صورتم...، جوان تر شدم، اسمایی که من خواسته بودم بیرون اومده بود، کسایی که من گفته بودم وکیل مجلس شده بودن، آخه حاکم من بودم...من! اما چند روز بعد که دوباره صندوقا باز شد هرچی منتظر شدم کبوتری نپرید، به جای نوازش بال کبوتر، حقیقت آوار شد روی سرم، ته صندوق رو که نگاه کردم تکه های شکسته دموکراسی نیم بندی رو دیدم که فکر می کردم آس منطقه است، ولی نبود، هیچی نبود، هیچ کس نبودم، پیر شدم و پیر موندم.

 اینم یه انتخابات دیگه... از ما گذشته، انتخابات مال جوونا ست.

 

2 سفید شده  بیست و یکم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

اوج فعالیت
 

   اوج فعالیت

زیر عکس این خانم نوشته شده:

حجاب کامل

              نهایت آسایش

                              در اوج فعالیتها

 

حجاب که انصافا کامله، گردی صورت مونده بیرون که قول می ده اونم توی عکس بعدی بپوشونه، آسایش هم که امریست نسبی، خودش میگه آسوده است، نمی شه که در مقابل نص اجتهاد کرد و اما فعالیتها......... در نگاه اول باید گفت فعالیتش زیر پوستیه، ولی این خیلی ساده انگارانه است. خوب نگاه کنید! خانوم با دست چپ در آن واحد دو فعالیت انجام می ده: 1- لبه بالایی چادرش رو چسبیده که مبادا بادی از جناب شیطان بوزه و زمینه تبرج فراهم بشه. 2- کیفش رو حمل می کنه. دست راستش آزادتره تا اگر (اتفاقه دیگه) مقنعه جابجا شد سریعا اقدام کنه. تازه این بخشی از فعالیته، اصل فعالیت بر می گرده به تضاد سیاه و سفید و رنگ دادن سیاه به سفید، پس هر روز باید سفیدها رو بشوره، بعدش به دلیل نگه داشتن حجاب سنگین از یک طرف و شستن لباس از طرف دیگه گرسنه می شه، پس باید بپزه. با این توضیح این خانوم در عین محجبه بودن، قابلیت همسری وفادار و مادری فداکار شدن را هم داره، مگه دیگه از یه زن چی می خواین؟

نتیجه اخلاقی عکس: یاد بگیر.

 

2 سفید شده  پانزدهم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

مصدق
 

   

در چهل و یکمین سالْ نبود محمد مصدق، شمعی می افروزم تا در بزنگاه ادعاها، کورسویی در تداوم راهش باشد.

                                                                                                 

 

2 سفید شده  چهاردهم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

انسان!
 

                    

 

2 سفید شده  دهم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

دوستی هات به گُه بنده
 

عصر یکی از روزایی که "خانه ابریست" و معلقی با خودت فکر می کنی با یکی از دوستات بری یه گوشه، یه قهوه، یه گپ کوچولو، یه تغییر آب و هوا؛ لیست رو بالا و پایین می کنی، یادت میفته یکیشون حداقل سه ماهی می شه که ازش خبری نیست، اون یکی بیست باری چنین پیشنهادی رو رد کرده، چرا؟ آخه کار داره، سرش شلوغه. سومی چه طور؟ اصلا! خیلی وقته که دیگه نیست. چرا؟ آخه شکل زندگیش عوض شده! خلاصه لیسته به آخر می رسه و کسی پیدا نشده. فکر می کنی اشکالی نداره، هزاره سومه، مگه حتما باید ارتباط حضوری باشه، می خوای به یکی از دوستات زنگ بزنی. لیست دوم رو باز می کنی، دوباره همون قضیه تکرار می شه، کسی تهش نمی مونه.

بی خیال هوای ابری، می شینی چرتکه می ندازی ببینی چند بار با این که اهل تلفن بازی نیستی برای اینکه حال یه دوست رو بپرسی بهش زنگ زدی؟ یا با اینکه قحطی نِت بوده و هزار تا کار داشتی، رفتی پست دوستت رو خوندی تا براش کامنت بذاری که بهش یادآوری کنی به یادش بودی؟ ولی چند بار تلافی کرده تا بهت بگه به یادته؟ یه اسمس زدن چقدر طول می کشه؟ نمی خواد از هزینه نقدیش بگی که آخر دریوزگیه. آخه بی انصاف من برای تو یکی که کم نذاشتم، از نون و نمک نمی گم که ببینی منم ته سُنتم ولی حرمت باورای خودت رو نگه می داشتی. با شه، خیالی نیست، انگار زمونه عوض شده، اونایی که فکر می کردی آدم حسابین مثل بچه های لات کوچه چراغ رابطه رو با تیر کمون زدن شکستن، این چراغهر کاری کنی نور نداره. خوب که فکر کنی می بینی این کار مسخره وبلاگ نویسیم تلاش کودکانه ای برای ندیدن واقعیته، آره واقعیت ساده است: "دوستی هات به گُه بنده".

حاشیه: این جور نوشتن و به قول یک نفر، که یادم نیست کی بود، روح رو لخت کردن و پشت پنجره گذاشتن اصولا مرامم نیست، ولی تا خفه شدن به اندازه این به روز شدن فاصله دارم، حق دارم خفه نشم.

2 سفید شده  نهم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

دختری شصت ساله

 

توی تاکسی نشسته بودم و غرق در ناکجا بودم که صدای زنی توجهم را جلب کرد: "مادر بپوشون."

ناخودآگاه نگاه کردم ببینم چه چیز باید پوشانده شود، زنی را دیدم کلا سیاه پوش و دختر نهایتا 4 ساله ای با چادر سیاه و مقنعه سفید چرک و چروک، که داشت لبه های چادرش را مرتب می کرد، نگاه دختر با نگاهم تلاقی کرد، همه چیز در آن بود غیر از طراوت و شادابی و بچگی؛ خیلی راحت می شد چهره شصت سالگیش را حدس زد. ناخواسته دهانم باز شد:

چی رو بپوشونه؟

........... موهاش

ولی این که بچه است!

!!!!! خوب باشه، پس فردا که بزرگ می شه.

معلومه، همه بزرگ می شن، ولی الان .......

باید عادت کنه تا نشه یکی بدتر از شما.......

خواستم بپرسم بدتر از من چی که نگاه برتر بینانه زن ساکتم کرد، خواستم لبخندی از سر ترحم تحویل دخترک بدهم که تنفری که از چشم هایش می جهید سرم را به سمت شیشه باز گرداند و مشغول دخترانی کرد که با دیدن هر نوع ماشین پلیسی خندیدن فراموش می کنند و دستانشان خودکار به سمت روسریشان می رود.

 

 

2 سفید شده  پنجم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  | 

خانه ابری ست
 

                          

 

2 سفید شده  چهارم اسفند 1386ساعت   با نور سیاه  |