
در این مدت یعنی در سال جدید دوستای زیادی رو دیدم، بعضی ها رو بعد از چند سال، از بعضی ها فقط دورادور خبر داشتم، بعضی ها رو هم که هر روز می دیدم به دلایلی بعد از چند ماه دیدم. بعد از ظهر این فرصت رو پیدا کردم که به این دیدارها فکر کنم، میانگین سنی دوستام 25 ساله و میانگین تحصیلیشون سال اول ارشد در رشته های مختلف، فیزیک، معماری، مکانیک، عمران، حقوق، صنایع، زیست شناسی، خلاصه از این لحاظ وجه اشتراکی ندارن، تا این جا همه چیز خوبه، قاعدتا همگی آینده دار و جوان، ولی در یک چیزاشتراک دارن: یاس، ناامیدی، پوچی.
عزیزی زمانی به من می گفت: "اداهایی که درمیاری ناشی از فقد ناخوشیه، ضربات خوشی به زیر دل موجب آروق روحت شده و یبوست شادی"، باشه دوست من، من به همه این بیماری ها و امراض مشابه مبتلا، ولی مگه کدومشون مسریه که این روزا هرکس رو که می بینم بهش گرفتاره؟ بعد از ابراز چند جمله عادی و همیشگی، بدون استثنا گفتن از تباهی روزگار و نامعلوم بودن آینده شروع می شه و من مریض می شم پشتیبان روحی! جوانان مملکت را چه می شود که خنده جزیی از خاطرات است، غم عادی ترین حالت و گریه تنها التیام بخش در دسترس؟ زمانی یک لیوان آب بزرگترین آرام بخش بود، بعد شد چای و قهوه، رسید به یه ... دیگه نمی دونم باید به چی پناه برد، فقط می دونم که قبلا "غم بود اما کم بود".
رواج معادل ابتذال است و برای پرهیز از ابتذال چاره ای جز دوری کردن از رایج نیست. این روزها «مرد هزار چهره» مهم ترین مصداق این قاعده است که برای به کبرا نرسیدن این صغرا از آن فرار می کردم تا این که امروز مصاحبه ای با توکا نیستانی در یکی از سایت ها اندر باب این سریال خواندم و فکر کردم اشکالی ندارد اگر به این بهانه از قاعده عدول شود.
توکا با ادبیاتی غریب و البته برای بسیاری قریب، بر عوامل سریال تاخته بود که چرا انتقاداتشان علاوه بر پزشکان و نیروی انتظامی، دامن روشنفکران را هم گرفته و این که چرا ذهن توکا توانسته بین نام های آن اپیزود کذایی و افراد واقعی ارتباط برقرار کند. این مصاحبه و آن نقد، گذشته از این که ادعای توکا درست است یا نه و این که اگر درست باشد چه شده و می شود، من را به یاد چندی پیش انداخت که او در حمایت از برادرش اعلام کرد برای همیشه هنر کاریکاتو را کنار می گذارد چرا که این عرصه ظریف تر از تصورش و خطیرتر از توانش است (تقل به مضمون در حد یارای حافظه). توکای عزیز اگر کار امروز شما اسمش انتقاد است، در آن زمان هم آذری زبانان به سبک خودشان از برادر شما (و احتمالا از هنر برادرتان) انتقاد کردند. داستان دو عباس را به یاد بیاور، هیچ یک از ما با عباس اول نسبتی نداریم، همه از جنس عباس دوم هستیم و فریادمان بر سر رقیب از یک چیز است: چرا مثل ما حرف از تحمل و مدارا نمی زنید و در عوض به آن چه خود به آن باور دارید عمل می کنید؟!

مدتی است که دایره زنگی روی پرده است. فیلم محذوف از جشنواره که شانس اکران
نوروزی را پیدا کرد. قبلا نام بختآور را نشنیده بودم ولی بعد از این فیلم هرگز فراموش نخواهم کرد. فیلمش سوژه ای جدید دارد، خوب بازی گرفته، بازیگران خوب انتخاب شده اند و خلاصه همه چیز خوب است، به ویژه فیلم نامه. داستان مردمی که دست روزگار دغدغه هایشان را حقیر کرده و زندگی دیش بنیادشان را بادی در هم می ریزد. داستان مردم دوران، داستان ما. بی دلیل نیست که اصغر فرهادی دیگرانی را «آقایان تازه به دوران رسیده» خطاب می کند، با دایره زنگی می شود دوران او و هم دوران هایش را به خوبی لمس کرده.
مدت زیادیه که کورسو رو به روز نکردم، یعنی از شب عید، دلیلش هم ساده است، در تعطیلات متوسط روزی 3 یا 4 بازدید دارم. روزی 40 تای قبل از عید رسیده به 4 تا، 2 فروردین حتی یک بازدید هم شد، اون یکی هم خودم بودم. منطقا هم کسی وبلاگش رو برای خودش به روز نمی کنه، الان هم برای خالی نبودن عریضه و برای بیننده (و نه احتمالا خواننده) گذری این عکس رو میذارم. عید پارسال گرفتمش، دیدنش هوای دلم رو خواستنی ابری می کنه. یه محله کارمند نشین نسبتا قدیمی، خونه های نمور و محقر ولی برای من پر خاطره و دوست داشتنی.
