تبليغاتX
کورسو
نمایندگی مجاز (بر وزن دوات)
 

چندین روزه که تلاش می کنم از طریق نزدیک ترین نمایندگی سونی اریکسون گوشیم رو ارتقا بدم، ولی یا نیست و یا به بهانه های شورانگیزی مثل اینکه گوشی هام مونده توی گمرک! امروز و فردا می کنه. بالاخره پرده از راز بزرگش برداشت. گفت: «یکم سرم شلوغه آخه نمایندگی روغن رو هم گرفتم.» چشمای چهارتا شده من رو حمل بر تحسین کرد و با یک لبخند ژکوندوار ادامه داد: «روغن موتوره، تازه همین روزا با شرکت زمزم هم قرداد می بندم، البته این جا فقط نمونه ها رو نشون می دم، اصل جنس تو امباره.» اِاِاِ خوب شد گفتی. بی جهت یاد حکیم ابوعلی سینا افتادم. هرچی حساب می کنم اینقدر خلاق نیستم که بتونم بین گوشی، روغن البته موتور و نوشابه ارتباط برقرار کنم. آقا ما تسلیم، خرید از نمایندگی مجاز نخواستیم، اصلا.

 

2 سفید شده  سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

امروز پس از مدت ها (شاید بیش از چهار سال) فوتبال تماشا کردم. مسابقه تیم سابقا محبوبم. به رغم احساس پوچی، جنگیدن بیست و دو نفر برای قهرمانی را نگاه کردم و در پایان هم تیم سابقا محبوبم پیروز شد؛ ولی هر چه کردم خوشحال نشدم. سعی کردم نگران شوم، بخندم، فریاد بزنم، ولی نشد؛ هیچ فرقی نداشت. خوشا به حال صد هزار نفری که نمی دانم چه مدت برنامه ریزی کرده­اند تا در جشن تیمشان همراه دیگران شادی کنند و کردند، خوشا به حال تمام کسانی که برای باخت گریستند، خوشا به حال هر کسی که برد و باخت برایش معنا دارد.

 

 

 

خلاصه که به جای برنده ها و بازنده ها با این ماهیه هم ذات پنداری دارم، فرقمون این که من چشم دارم اون دیگه نداره.

 

 

 

 

2 سفید شده  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

چقدر حرکات زنانه اش عذابم می دهد!!!

چرا حرکات زنانه اش عذابم میدهد؟!؟

 

2 سفید شده  بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

تو خوبی، تو خوبی، تو خوبی...
 

منتظر بودم؛ پیرزنی هم در کنارم منتظر بود؛ سر صحبت را باز کرد؛ چهره غریبی داشت؛ شاید هم همه جز او غریب بودند؛ منطبق با درک عام از طبیعت نبود؛ از شوهرش گفت که خیلی زود با سه بچه ترکش کرده؛ از بچه هایش گفت؛ گفت به رغم موفقیت، مادر را رها کرده اند؛ از بدبختی هایی که برای بقا در طبیعت وحشی مدرن تحمل کرده گفت؛ بغض گلویش را گرفت؛ از من رو گرداند؛ ماه را دید.

گفت: به ماه نگاه کن؛

نگاه کردم کامل بود؛ رو به او کردم که بگویم زیباست تا به این ترتیب تشکر کرده باشم؛ با خشونت یک دستش را بر صورت خود گذاشت و با دست دیگر سر من را به سمت مخالف طوری که آب نما را ببینم چرخاند؛ چغ چغ گردنم را شنیدم؛ گفت: «نباید بعد از ماه به من نگاه کنی؛ به آب نگاه کن تا بختت سپید شه آخه من نحسم»؛

                                                          

                                                          من نحسم!

                                                                      من نحسم!

                                                                                 من نحسم...

 

2 سفید شده  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

عادت کردم وقتی برای اولین بار کسی رو می بینم دنبال مارک لباسم بگردن، فقدان آرایشم رو تحلیل کنن، قیمت آنچه به تن دارم رو تخمین بزنن تا خلاصه ببینن سرتا پام چقدر می ارزه. خوب معلومه که رقم ناچیزه، آخه حتی نمی تونم مارکاها رو درست تلفظ کنم، دلم نمیاد خرج لچک کنم،  چه می دونم سرخاب سفیداب چیه، حساب که می کنن می بینن به اندازه نصف عینکشونه یا حتی بند ساعتشون. پس با نگاه تحقیرم می کنن. خوب البته من هم از سر واکنشگری به هر شکل ممکن مقابله به مثل می کنم. ولی این بار نیازی نشد، سپر رو با لنگ انداختم. 

2 سفید شده  بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

بورس برنج تا چرخ گوشت

 

خوانندگان ثابت و گذری کورسو، می خوام به یه راز بزرگ اعتراف کنم، من توی بورس برنج کار می کنم. طبق اخبار واصله از صفوف دشمن خف کن نان و بنزین و ماکارونی و پنیر و... قیمت برنج نوسانات زیادی را پشت سر گذاشته و تازه هنوز هم داره نوسان رو به بالا می کنه. چون برنج تو نوسان سعودیه، لازم شده که باک ماشین ها و احیانا زیر زمین خونه ها پر از بنزین باشه و یخچال ها و عند الزوم فریزرها از نان لواش و سنگک و حتی مشهدی مملو بشه.

فارغ از بحث ناتوانی دولت در کنترل اوضاع اقتصادی و تاثیرات چشم گیر اظهارات نا بخردانه بر امور معیشتی و از همه مهمتر بی اعتمادی مردم به دولت مهربان، تصور می کنم چنین اوضاعی برخاسته از ضعف های فرهنگی هم باشد. امروز از خانمی شنیدم که هفته گذشته دو کیسه برنج خریده کیلویی... (یادم نیست) و دیروز خریده مثلا دو هزار تومان گران تر. از او پرسیدم شما چهل کیلو برنج را در چند ماه مصرف می کنید؟ گفت: کیسه هاش بیست کیلویی بود پدرم در اومد تا جابجاش کردم، این خراب شدم که یه وجب بیشتر نیست (اشاره به خانه). سوالم رو تکرار نکردم، خودم حدس زدم هشتاد کیلو برنج مصرف یک سال یک خانوار سه نفره باشد. این اوضاع تابعی از ابهام و بی اعتمادی و هرس ها و زرنگی های همیشگی است.

گرانی و قحطی! نقل هر مجلسی شده و من هم که اصولا در خاطراتم زنده ام از خلال کیلو و تومان و اعداد این چنینی یاد تعداد صندوق های باطل شده در انتخابات مجلس و تعداد زندانیان سیاسی یا تعداد مقتولین زنجیره ای می افتم یا به یاد روز لعنتی که صبح بیدار شدم و شنیدم تعدادی روزنامه بسته شد و از چند روز بعد تعیین مجازات برای روزنامه نگاران دیروز و مجرمین خطرناک امروز. اعدادی که در آن سال ها می شنیدیم این ها بود. در بدترین اوضاع سطح بحث از خط فقر و نرخ تورم پایین تر نمی رفت. ولی امروز به من چه که کی داره تو زندان ضجه می زنه، به من چه که دانشگاه فلان و کارگاه بهمان چه خبره به من چه که .... برنج رو بچسب. هه هه خبر جدید، به زودی قیمت لوازم خانگی بالا خواهد رفت، حی علی البورس الچرخ گوشت.

 

2 سفید شده  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

بده بد بد
 

انگار همین دو روز پیش بود، ........

ولی دو سال گذشته از روزهای بد؛

چقدر روزهای بد، بد خواستنی و دلچسب میشه؛

چقدر خواستنی ها بد رفتنی میشه؛

چقدر رفتنی ها بد ، نرفته تبدیل به جاهای خالی میشه؛

چقدر جاهای خالی بد ، بد می شه؛

چرا همه چیز بده؟ 

 

2 سفید شده  هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

مونولوگی سه جانبه در خیابان
 

-          زن میانسال: پسر من رو که کشتن مثل خیلیا ساکت نشدم، رفتم دنبال خونش تا سر از خونه آقای هاشمی [رفسنجانی] درآوردم. اینقدر رفت و آمد کردم که از همه چیزشون سر درآوردم....

-          پیرمرد اول: نچ نچ

-          پیرمرد دوم:.... [مردد]

-          زن میانسال: یک دفعه دیدم که آقای هاشمی هم دقیقا می دونه چه کار می کنم، کجا می رم، کی میام،همون موقع این سردرد لعنتی هم شروع شد.... چند لحظه برم الان بر میگردم... [رفت اون طرف خیابون و بعد از مکث بیهوده برگشت در این فاصله...]

-          پیرمرد اول: عجب شیر زنی!!!

-          پیرمرد دوم یعنی راس میگه؟

-          پیرمرد اول: معلومه مگه از این .....ها چیزی بعیده

-          زن میانسال: خلاصه دیدم تنها کاری که کردم پر کردن دندون بوده، همه هم گفتن که حتما آقای هاشمی تو دندونت گیرنده کار گذاشته، الانم هر جا که این جاسوس­هاشون باشه [اشاره به تقویت کنننده موبایل] سر درد لعنتی شروع میشه.

-          پیرمرد اول: خدا خودش و زن و بچه هاشو به خاک بشونه که مردم و سیاه بخت می کنن.

-          پیرمرد دوم:...[کمتر مردد]

 

زن را که از روبرو دیدم بیشتر متعجب شدم، هیچ اثری از شیطنت در چهره اش نبود. مانتوی گشاد و بلند و کثیف و مقنعه ای که کار چادر را هم می کرد نشان از بی تفاوتی نسبت به اطرافش داشت. نتوانستم حدس بزنم که چرا این حرف ها را می زند، شاید در دوره ریاست جمهوری هاشمی به هر دلیل فرزندش را از دست داده و تعادل روانیش بر هم خورده باشد. زیاد هم مهم نیست. مهم رفتار پیرمرد ساده باور بود که مطمئنم اگر می رفتم و می گفتم من محسن هاشمی هستم چرا به خودم و خواهر و مادرم فحش دادی جا به جا سکته می کرد و از او جالب تر پیرمرد دوم که یقین داشت به عدم صحت این اظهارات ولی با تمام وجود با خود می جنگید که باورش کند، در محفل بعدی نقلش کند تا اعتراض کرده باشد تا گفته باشد تا باشد.

 

2 سفید شده  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

                                 برنده عکس خبری سال

 

2 سفید شده  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

 

به خودم قول داده بودم که به روز نشم، مگه با یه سوژه سفید. از صبح هر از چند گاهی به این سفیدی فکر می کنم مثل دنبال موضوع انشا گشتن. نمی دونم چرا آخرش زد و خانه ابری شد و هوا بارانی. نامجو و زبيگنيو و یه تلفن بی موقع هم مزید بر علت شدن. یک بار در چنین اوضاعی به دوستی گفتم فکر کنم باید بزام، ولی الان زایش گذشته فقط باید گریه کرد. ای کاش یکی فقط یدونه بود، شاید حتی اگر می تونستم حداقل بگم ای کاش چی بود خلاص می شدم از این در زایمان که داره اشکم رو در میاره، فقط یه ... س ... نه... نمی شه نباید نباید نباید نباید نباید. لعنت به من، لعنت به حسرتهای حقیر، لعنت به دردهای بی دلیل، لهنت به دلتنگی بی پایان. خلاصه موضوع انشا خودش اومده : تعطیلات تابستان را چگونه گذرانده اید!

حاشیه اول: راستی بدم نمیاد به این مناسبت از نامجو بابت پیش داوری نسبت به کارش معذرت خواهی کنم، اگه پسر خوبی باشه و حرف زشت نزنه کارش دلنشین و وجود خراشه.

حاشیه دوم: چقدر هم که این وجود پاره من خراشیدن می خواد.

 

2 سفید شده  یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

اتریش بد
 

سوییس، سوئد و اتریش، در بچگی سه نام اتوپیایی ذهنم بود، خصوصا سومی که اسمش هم موسیقاییه و خوش آهنگ. اون وقتا وقتی می شنیدم کسی رفته اتریش، برام مساوی این بود که آزاد شده. بعدا دریافتم که خیلی هم اشتباه نبوده، وقتی نام کشوری در قطعنامه ها و شماتت نامه های حقوقی بشری نباشه، یعنی آزادی، یعنی کمرنگ شدن و کم اهمیت شدن گفتمان حقوق بشر. امروز که داشتم روزنامه رو ورق می زدم اتریش رو دیدم، سریع عنوان صفحه رو نگاه کردم، "حوادث"!! تیتر مطلب ....، با خوندنش مطمئن شدم اشتباه تایپی نیست. نه صحبت از عربستانه نه کویت نه آرژانتین و نه هیچ جای دیگه خود اتریشه. چه اتفاقی افتاده که سیزده سال فریاد یک انسان شنیده نشده، لابد شنیده شدن صدای نت های موسیقی واجب تر بوده. خیالم راحت شد، تا وقتی که بشری هست، خشونت پنهان و آشکار هست، نقض حقوق بشر هم هست و من... ای بابا.

 

2 سفید شده  دهم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

قرن بیست و یک!
 

قرن بیست و یکم، هزاره سوم، نمی دونم چند بار در روز این دو اصطلاح رو می شنوم یا می گم، فقط این رو می دونم که به میمنت این دو، روزی دو ساعت با اینترنت و حداقل 10 ساعت با کامپیوتر کار می کنم و این جوری باورم میشه که یک هزاره سومی هستم. در این پنج، شش ماه اخیر متوسط یک ساعت در روز قطع برق داشتم، اونم در پر بازده ترین ساعات، حدود 10 صبح یا 5 بعد از ظهر. یک بار برای پر کردن اوقات فراغت اجباری، زنگ زدم به خرابی برق که بابا قرن بیستمی این چه وضعیتیه، کارمند پشت خط جواب داد: "شهر نشینی همینه دیگه خانوم"، نمی دونم مفهوم مخالف حرفش این بود که در روستاها قطع برق نداریم یا اصلا هنوز برق ندادیم که تبعاتش گریبان گیر بشه، زیاد فرقی هم نمی کنه، مهم اینه که ضعف در ارائه خدمات یعنی تمدن. امروز دوباره پیگیری کردم، با این پاسخ مواجه شدم که "داریم در سیستم ها تغییراتی ایجاد می کنیم"، گفتم چند ماه دیگه قراره طول بکشه؟ گفت "ای بابا جای خسته نباشیده دیگه؟؟" جوابی نداشتم، به عنوان یک شهروند پررو که آداب رعیت از یاد برده حسابی شرمنده شدم. یاد چند سال پیش افتادم که برق لندن چند ساعت قطع شده بود، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به نمایندگی از کل دولت شاخ در آورد که وای قرن بیست و یکم و قطعی برق؟؟؟؟ خیلی دوست داشتم از یک شیخ بپرسم که در هنگام مبادله حیا با آبرو تکلیف قیاس نفس چی میشه.

 

2 سفید شده  هفتم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  | 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود.....آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
 

یک نفر خودکشی کرد، به همین سادگی. خبر مرگ، حتی اگر سوژه ناشناس باشد، باز هم غم انگیز است، چون معنایی ساده دارد، کسی که تا مدتی پیش از این بوده، دیگر نیست! خبر خودکشی چون اصولا ژست روشنفکری است حسش قدری متفاوت است، شاید نوعی احترام به کسی که روح بزرگش را از پرچین تن رها کرده و درد پاره شدن جسم را به جان خریده تا آزاد شود!!! ولی این بار ناراحت نشدم، غبطه نخوردم، حسی دیگر پیدا کردم. کسی که خودکشی می کند احتمالا از مدت ها پیش جوانب کار را می سنجد، شیوه را محک می زند:

     .... نه این درد داره، نمی خام دم آخر عذاب بکشم،

                این مطمئن نیست،

                        اگه زنده بمونم چی،

                               مردم چی می گن،

                                       چه جوری نگام می کنن؟

                                               این یکی ریختم و بد می کنه، جنازم زشت می شه،

                                                                                                   ... و... و ...

و این مونولوگ ها ادامه دارد تا بهترین روش در بهترین زمان و بهترین مکان انتخاب شود که می شود و تمام...... در تمام این لحظات زندگی در حاشیه مرگ جریان دارد و هرگز مقدمه مرگ نمی شود، سوژه زندگی نمی کند به امید رسیدن مرگ، می میرد تا زندگی از این که هست بدتر نشود. شور زندگی از این بالاتر؟ 

 

2 سفید شده  سوم اردیبهشت 1387ساعت   با نور سیاه  |