تبليغاتX
کورسو
مونولوگی سه جانبه در خیابان
 

-          زن میانسال: پسر من رو که کشتن مثل خیلیا ساکت نشدم، رفتم دنبال خونش تا سر از خونه آقای هاشمی [رفسنجانی] درآوردم. اینقدر رفت و آمد کردم که از همه چیزشون سر درآوردم....

-          پیرمرد اول: نچ نچ

-          پیرمرد دوم:.... [مردد]

-          زن میانسال: یک دفعه دیدم که آقای هاشمی هم دقیقا می دونه چه کار می کنم، کجا می رم، کی میام،همون موقع این سردرد لعنتی هم شروع شد.... چند لحظه برم الان بر میگردم... [رفت اون طرف خیابون و بعد از مکث بیهوده برگشت در این فاصله...]

-          پیرمرد اول: عجب شیر زنی!!!

-          پیرمرد دوم یعنی راس میگه؟

-          پیرمرد اول: معلومه مگه از این .....ها چیزی بعیده

-          زن میانسال: خلاصه دیدم تنها کاری که کردم پر کردن دندون بوده، همه هم گفتن که حتما آقای هاشمی تو دندونت گیرنده کار گذاشته، الانم هر جا که این جاسوس­هاشون باشه [اشاره به تقویت کنننده موبایل] سر درد لعنتی شروع میشه.

-          پیرمرد اول: خدا خودش و زن و بچه هاشو به خاک بشونه که مردم و سیاه بخت می کنن.

-          پیرمرد دوم:...[کمتر مردد]

 

زن را که از روبرو دیدم بیشتر متعجب شدم، هیچ اثری از شیطنت در چهره اش نبود. مانتوی گشاد و بلند و کثیف و مقنعه ای که کار چادر را هم می کرد نشان از بی تفاوتی نسبت به اطرافش داشت. نتوانستم حدس بزنم که چرا این حرف ها را می زند، شاید در دوره ریاست جمهوری هاشمی به هر دلیل فرزندش را از دست داده و تعادل روانیش بر هم خورده باشد. زیاد هم مهم نیست. مهم رفتار پیرمرد ساده باور بود که مطمئنم اگر می رفتم و می گفتم من محسن هاشمی هستم چرا به خودم و خواهر و مادرم فحش دادی جا به جا سکته می کرد و از او جالب تر پیرمرد دوم که یقین داشت به عدم صحت این اظهارات ولی با تمام وجود با خود می جنگید که باورش کند، در محفل بعدی نقلش کند تا اعتراض کرده باشد تا گفته باشد تا باشد.

 

2 سفید شده  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  با نور سیاه  |