منتظر بودم؛ پیرزنی هم در کنارم منتظر بود؛ سر صحبت را باز کرد؛ چهره غریبی داشت؛ شاید هم همه جز او غریب بودند؛ منطبق با درک عام از طبیعت نبود؛ از شوهرش گفت که خیلی زود با سه بچه ترکش کرده؛ از بچه هایش گفت؛ گفت به رغم موفقیت، مادر را رها کرده اند؛ از بدبختی هایی که برای بقا در طبیعت وحشی مدرن تحمل کرده گفت؛ بغض گلویش را گرفت؛ از من رو گرداند؛ ماه را دید.
گفت: به ماه نگاه کن؛
نگاه کردم کامل بود؛ رو به او کردم که بگویم زیباست تا به این ترتیب تشکر کرده باشم؛ با خشونت یک دستش را بر صورت خود گذاشت و با دست دیگر سر من را به سمت مخالف طوری که آب نما را ببینم چرخاند؛ چغ چغ گردنم را شنیدم؛ گفت: «نباید بعد از ماه به من نگاه کنی؛ به آب نگاه کن تا بختت سپید شه آخه من نحسم»؛
من نحسم!
من نحسم!
من نحسم...